نمایندگی خودرو تشویر
جمعه ۳۱ فروردين ۱۳۹۷,Apr 20 2018

آرشیو

پیشنهاد سردبیر

آنچه که مدعیان به آن نپرداخته اند؛

سکوت غریبانه چشم هایی که حتی از بی تفاوتی ما هم گلایه ای ندارد

تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱۳۹۴ - ۳:۴۰:۵۷
کد مطلب: 2229

حمید ایزدی که 26 سال است در شهر ما بر تختِ تنهایی خوابیده است. جانبازی که هر دو پای خود را از دست داده، بدنش فلج است و قدرت تکلم ندارد.

آباده نما؛ توصیف مقام جانباز و گفتن از کسی که جزئی از وجودش را وقف عضو عضو این جامعه کرده یا بهتر بگوییم فدا کرده، در حد و اندازه ما نیست.

خیلی از ما شاید از وجود جانباز ویژه کشوری 70 درصد شهرمان، «حمید ایزدی» بی خبر باشیم. ( البته با خبری بعضی ها هم با بی خبری فرق چندانی ندارد؟!)

حمید ایزدی که  26 سال است در شهر ما بر تختِ تنهایی خوابیده است. جانبازی که هر دو پای خود را از دست داده، بدنش فلج است و قدرت تکلم ندارد.

جانباز ویژه حمید ایزدی

شهید زنده ای که بسیاری از مسئولین و ما را شرمنده خودش کرده است. جانبازی که هیچگاه در مراسم های شهرستان دعوت نمی شود و  او را خیلی ها نه دیده اند و نمی شناسند!

مسئولی گفت بخاطر شرایط جسمی ویژه اش سخت است از او دعوت کنیم تا در برنامه ها حضور یابند!

خاطرم هست چند سال پیش در یکی از دیدارهایی که با مادر این جانباز داشتیم، گلایه داشت و می گفت: ای کاش می توانستم با حمیدم  با یک ماشین هر از چند گاهی در شهر بگردیم اما این امکان برایمان فراهم نشده است.

نگاه های حمید خجالتمان می داد از کارهایی که باید می کردیم و نکردیم و دردآور تر از آن، گم شدن حمیدهای شهرمان در هیاهوی دعواهای رسانه ای و کشمکش ها در روزی که به پاسداشت مقامشان به نام آن ها ثبت شده است.

 «حمید» که خودش یارای گفتن نداشت، اما مادری دارد –ببخشید- شیر زنی در کنار اوست که خودش را شاگرد کوچک مدرسه ی عشق زینب می داند. مادری که در پایان سخنانش با جمله ای تامل انگیز پیامی به مسئولین  می دهد: حرف خاصی ندارم؟!

حالا عشق او و معامله ای که بین خود و خدایش انجام داده یک طرف؛ دیدن و شنیدن حرف های کسانی که باید جور تنهایی ها و نقص عضوهای او را بکشد و عاشقانه به پای فداکاری عزیزشان صبر کنند، حرف دیگری است.

 

 « فاطمه بیابان نورد» 67 ساله با دیدن داغ های فراوان از خودش می گوید و صبر و دردهای انباشته روی دلش:

تصاویر زیر مربوط به سال 88 می باشد.

مادر جانباز حمید ایزدی

 

*مادر جان از خودتان بگویید، از صبرتان، اصلاً بعنوان اولین سوال: برایمان بگویید، صبر یعنی چه؟

-صبر...! فکر کنم در زیباترین معنای خود،اینکه راضی باشیم به رضای خدایی که مصلحت را اینگونه دانسته! بالاخره هر انسانی سرنوشتی دارد و خداست که آن را رقم می زند. خودش هم صبر را می دهد و این بزرگترین نعمت الهی است.

*شکل این صبر و تحمل در زندگی شما چگونه است؟

-بگذارید از اینجا شروع کنم؛ من 5 فرزند داشتم! 4 پسر و یک دختر. 3 تا از فرزندانم را، هر یک به نحوی از دست داده ام. در عرض یک سال، 2 فرزندم را از دست داده ام، همسرم نیز حدود 6 سال پیش بر اثر ایست قلبی، فوت شدند.

مشکلات و مصائب زیادی در طول زندگی ام داشته ام. از مرگ همسر و فرزندانم گرفته تا جانبازی پسرم حمید و بیماری خودم و گرفتاری های خانوادگی! با این همه هنوز هم نمی توانم بگویم صبر کرده ام! فکر می کنم خیلی از آدم ها، از من هم بیشتر سختی کشیده اند، وضعیتشان هم بدتر بوده است. با این همه، سعی کرده ام هیچگاه گله مند و ناراضی نباشم و شکایتی هم از وضع موجود ندار! چرا که خواست خدا را در زندگی ام می بینم و حس می کنم منِ بنده حق ندارم از زندگی ام پیش خدا شکایت کنم...

*و «حمید»...!

-حمید جانباز 70 درصد خانه ی ماست! فرزند سوم من با 44 سال سن که 26 سال از عمرش را  روی این تخت و گوشه ی اتاق خوابیده است!

*از نحوه ی جانبازیش بگویید. خیلی از همشهریان ما به خصوص جوانان- از وجود چنین جانبازی در شهرشان بی خبرند! برای ما از او بگویید.

-18سال بیشتر نداشت که به خدمت سربازی اعزام شد، از طرف سپاه هم رفته بود. 16 ماه خدمت کرد و در حالی که فقط 6 ماه به پایان دوره اش مانده بود، در منطقه  عملیاتی شلمچه، بر اثر انفجار مین، هر دو پای خود را از بالای زانو از دست داد، ولی قطع نخاع نشد!

یک ماهی به بیمارستان اهواز فرستاده و از آنجا به بیمارستان بقیه الله (عج) تهران اعزام شد. در این مدت حمید در کمای کامل بود. سه ماه بعد با نظر پزشکان او را به خانه آوردیم. به هوش آمده بود، ولی...! پسرم حرف نمی زد! ما هم تا مدتی نمی دانستیم قدرت تکلم ندارد، سکوتش وادارمان کرد کاری بکنیم! به پزشک مراجعه کردیم، عکس ها و آزمایشات نشان می داد که لکه ی خونی بر روی مغزش ایجاد شده و فلج وی را به وجود آورده است و قدرت تکلم را از وی گرفته! وضعیت حمید خیلی زجرم می داد.

فرزندم قد و بالایی داشت که همه حسرتش را می خوردند؛ برایم سخت بود که ببینم مثل یک تکه گوشت بر روی تخت افتاده و حتی حرف هم نمی زند. برای مداوایش حاضر شدیم حتی فرش زیر پایمان را هم بفروشیم و به خارج از کشور ببریمش. ولی پزشکان قطع امید کردند و گفتند کاری از کسی بر نمی آید!

آباده,جانباز حمید ایزدی

*الان چه؟اقدامی کرده اید؟ هنوز به فکر مداوای پسرتان هستید؟

-عکس ها و آزمایشات حمید را به چندین پزشک نشان داده ایم، ولی می گویند« مغزش کوچک شده و آب آورده» امکان جراحی مغز و برطرف کردن لکه ی خون هم نیست! از مداوای پسرم هیچگاه ناامید نمی شوم ولی به رضای خدا راضی ام!

 

*گفتید دیدن پسران در این حال  برایتان سخت است؛ از سختی های زندگیتان تاکنون خسته نشده اید؟

-دروغ گفته ام اگر بگویم نه! به هر حال هر انسانی از مشکلات خسته می شود. ولی از خدا خواسته ام، صبرم را زیاد کند و همینطور هم شده! پسرم حمید، ابتدای سربازیش نجف آباد اصفهان بود. ولی او را به اهواز فرستادند. در طول خدمتش چندین بار به جبهه های کردستان هم رفته بود. اما باز به اهواز برگشته بود. می خواهم بگویم که، قسمتش این بوده! از جبهه و تیر و تفنگ جان سالم به در می برد، ناگهان در شلمچه، وقتی فرمانده، حمید و دوستش را به دنبال جعبه  مهمات می فرستد، پایش روی مین می رود....!

*خبر جانبازی پسرتان را چگونه به شما دادند؟ از حستان در اولین دیدار با حمید که دیگر حمید سابق نبود بگویید.

-بعد از حادثه کسی درست چیزی به من نمی گفت. پسر خاله  خودم، در خدمت همراه حمید بود. در محل حادثه هم همراه او بود، کمی هم زخمی شده بود و 6 ماهی بستری بود! بعد از انفجار، دوستانش آن ها را به بیمارستان اهواز می برند و اقداماتی صورت می گیرد. از آنجا به من زنگ زدند و گفتند حمید برای ادامه ی خدمت به نقطه ای دور و مرزی فرستاده شده و تا پایان خدمت (که شش ماه بود) نمی تواند تماس بگیرد!

تعجب کردم و کمی نگران شدم ولی به فکرم نمی رسید که طوری شده باشد! چند روز بعد پدر مرحومش با یکی از اقوام به اهواز رفت و من هنوز بی خبر بودم. تا اینکه باز تماس گرفتند و گفتند حمید در حین کار با اسلحه، شلیک کرده و به پایش آسیب رسیده است، اگر می توانی بیا ببینش.

سراسیمه به اهواز رفتم و به بیمارستان رسیدم. مرا به اتاقی راهنمایی کردند، تختی را نشانم دادند و گفتند برو! کنار تخت که رسیدم، با جسمی خون آلود و زخمی روبرو شدم، سری که به شدت ورم کرده بود، پایی که نبود و چشمانی که بسته بود و فردی بیهوش افتاده بود! منتظر بودم کسی بگوید اشتباه شده! پسر شما این نیست؛ از نگاه ها متوجه شدم که نه! من اشتباه می کنم.

بهت زده پرسیدم: این حمید من است؟! با سر جوابم را دادند. دنیا روی سرم خراب شد. فکر می کنم از حال رفتم، همین قدر به خاطر دارم!

 

*گفتید حمید 3 ماه بستری بود، 2ماه در اهواز و 1 ماه در تهران! چقدر به او رسیدگی می شد؟

-در دوران بی هوشی، مراقبت ویژه می خواست. در بیمارستان اهواز رسیدگی اشان به حمید خیلی خوب بود. حتی او را حمام می کردند و ما هم راضی بودیم. بعد از اعزام به تهران وضعیت عوض شد، رسیدگی چندانی نمی شد تا حدی که حمید، در بیمارستا

ن، زخم بستر گرفته بود و وضعیت بسیار بده داشت! و اصرار ما باعث شد ترخیص کنند و به خانه بیاوریمش!

 

*مادر جان تا کنون حمید و یا شما  دیداری با مقام معظم رهبری و یا رئیس جمهور داشته اید؟

-توفیق آن را نداشته ایم. ولی در سفر آقا به شیراز، نماینده ایشان به خانه ی ما آمدند و از حمید عیادت کردند و بسیار خوشحال شدیم.

 

*چه صحبتی با مسئولین دارید؟ کمبود یا نیازی نیست که از آن ها بخواهید؟

-حرف خاصی ندارم؟! خداوند خوب شنوایست؟!

*کلام پایانی شما...

من اگر صبر می کنم فقط به یاد حضرت زهرا و حضرت زینب (سلام الله علیها) است و بهترین الگوی من این عزیزان هستند همین.

گفتگو از زهرا کریمی و نرگس رحمانی

جانباز حمید ایزی

جانباز حمید ایزدی

انتهای پیام/

نام:
ایمیل:
نظر شما:
 
نظرات بینندگان